تبليغاتX
کوه بان

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

باز پاییز
نوشته شده توسط طارق در 17:54 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

مرد را دردي اگر باشد خوش است درد بي دردي علاجش آتش است

چيزي که به انسان علم و معرفت مي‌آموزد درد و رنج است. آدميزاد تا وقتي که خداوند به او درد و رنجي نداده است راه درک و معرفت به رويش بسته است و انسان از موقعي که درد و رنج به سراغش مي‌آيد، در واقع خداوند عالم دروازه معرفت و آگاهي به روي آن باز مي‌کند براي همين هم اگر کسي در عالم خواب داخل دريا، استخر و يا در آب در حال شنا کردن است؛ به اين معني است که با يک سري از مشکلات و سختي‌هايي روبه‌رو مي‌شود. هنگامي که در حال نبرد با سختي‌ها و مشکلات است و با آنها دست و پنجه نرم مي‌کند برايش آگاهي، علم و هوشياري مي‌آورد.

برای خواندن بقیه مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید

  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط طارق در 10:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مهر 1388

جالب (بازار یابی)

این متن رو تو یه سایت دیدم برام جالب بود

در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و

 می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"،

 به این میگن بازاریابی مستقیم


شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،

بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره،به شما اشاره می کنه و می گه: “اون پسر ثروتمندیه،

 باهاش ازدواج کن"،

به این می گن تبلیغات

 

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و

 شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با

 من ازدواج کن"،

 به این میگن بازاریابی تلفنی

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو

 مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته

 براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک

 سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: “در هر حال،من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می

 کنی؟”،

 به این میگن روابط عمومی

 

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: "شما پسر

 ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”،

 به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری


شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و

 می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما

 می کنه،

به این میگن پس زدگی توسط مشتری

 

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و

 می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی

می کنه،

 به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی

 بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”

به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

 

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین:

 "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن "، همسرتون پیداش میشه،

به این میگن منع ورود به بازار

نوشته شده توسط طارق در 11:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

۵۰ مزیت مرد بودن!

سلام اول بگم من با همی نوشته های زیر موافق نیستم فردا نیاید بگید تو با زنا بدی می خواستی فلان کنی بهمان کنی فقط چون جالب بود میذارمش همین امیدورم شما هم خوشتون بیاد
۵۰ مزیت مرد بودن!


1-اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست laughing

2-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید

3-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه

4-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید rolling on the floor

5-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است

6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه surprise

7-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید

8-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید! big grin

9-لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میآد

10- فقط شما میتونید برید استادیوم cool

11- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید

12-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید

13- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید

14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید

15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید

16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره

17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید sleepy

18- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید

19- میتونید با خط ریشتون بیش از 12000 اثر هنری خلق کنید cowboy

20- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید

21- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه ؟

22- سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا…

23- در حالی که خواهرتون باید بمونه خونه و آشپزی یاد بگیره شما میرید بیرون و گل کوچیک بازی میکنید

24- لازم نیست آدرس تمام مزون ها، پاساژها ،بوتیک ها و مراکز لاغری شهرتون رو حفظ باشید

25- اگه تو خیابون تویوتا کمری جلوی پاتون نگه نداشت به راحتی سوار یه پیکان میشید

26- لازم نیست همیشه جای جورابهای همسرتون رو حفظ باشید

27- فقط شما میتونید سه ساعت تمام برنامه نود رو با دوستاتون تفسیر کنید

28- لازم نیست روزی چهار بار مثل آمپول ب کمپلکس سریالهای بی سر و ته وطنی رو تماشا کنید

29- لازم نیست سالی یه بار زاویه دماغتون رو نسبت به افق تغییر بدید rolling on the floor

30- میتونید حتی تا محل کارتون رو هم با دوچرخه طی کنید و کسی اونجوری به شما نگاه نکنه

31- میتونید راحت رو صندلی های جلوی اتوبوس بشینید و در عقب دود نخورید(البته این اتوبوس های BRTاین قضیه رو خرابش کرد)

32- میتونید با شلوارک و رکابی راحت تا سر کوچه برید smug

33- خیالتون راحته که هرگز یک خواهر شوهر (و ایضا جاری) که مدام رو اعصابتون رزم آیش برقرار کنه ندارید

34- لباسهاتون ظرف 48 ساعت دلتون رو نمیزنه

35- در زیر گرمای نابود کننده تابستون خیلی راحت با یه آستین کوتاه میایید بیرون

36- نیازی ندارید هر روز که از خواب پا میشید تا ساعت 6 بعدازظهر رو جلوی آیینه با خودتون ور برید

37- نیازی نیست سه چهارم عمرتون رو توی کلاسهای آشپزی ،خیاطی، گلدوزی، آموزش فال شیرموز و تقویت اعتماد به نفس در 3/0 ثانیه بگذرانید whistling

38- نیازی نیست داخل کیفتون به تعداد رنگهای یک LCD لنز چشم داشته باشید(رنگهای LCD معمولا بالای 16 میلیون میباشد)

39- اگه به انواع فنون حرکات موزون آشنا نبودید هیچ اشکالی نداره

40- فقط شما میفهمید که یک 206 اسپرت خفن چقدر زیباست

41- بدون اینکه کسی بهتون چیزی بگه میتونید ساعتها پلی استیشن بازی کنید

42- با دیدن سوسک و موش و امثالهم اجدادتون از گور در نمیایند و جلوتون رژه نمیروند

43- فرق CD رو با بشقاب میوه خوری متوجه میشید I don't want to see

44- با یک سرماخوردگی سه ماه در CCU بیمارستان بستری نخواهید شد

45- میتونید یه جوک بامزه تعریف کنید بدون اینکه خودتون قبل از همه دو ساعت تمام بهش بخندید

46- روی در هیچ مغازه ای ننوشته اند که از پذیرفتن آقایانی که شئونات اسلامی را رعایت نکنند معذوریم(بس که محجوب هستند آخه)

47- داشتن ریش پروفسوری از ویژگی های بسیار ممتاز است که مخصوص شما آقایان میباشد

48- فقط شما میتونید کت و شلوار بپوشید و کروات بزنید و کلی خوشتیپ بشید

49- بیش از 60 درصد رشته های مهندسی رو شما به خودتون اختصاص دادید(دیگه از این با کلاس تر؟)

50- و در نهایت اینکه میتونید تو خیابون از هر کس که دلتون خواست بپرسید ساعت چنده؟! (این یکی دیگه ته ویژگی بود)

 

نوشته شده توسط طارق در 8:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مهر 1388

درگذشت پرویز مشکاتیان استاد سنتور

پرویز مشکاتیان استاد سنتور و همچنین نوازنده ویلون و سه تار درگذشت

پرویز مشکاتیان کار هنری خود را در شش سالگی با پدرش، مرحوم حسن مشکاتیان که استاد سنتورنوازی و آشنا با ویولن و سه‌تار بود، آغاز کرد. وی با ادامهٔ آموختن موسیقی در طول تحصیل، در سال ۱۳۵۳ وارد دانشکده هنرهای زیبا در دانشگاه تهران شد.

مشکاتیان، ردیف میرزا عبدالله را نزد استاد نورعلی برومند و دکتر داریوش صفوت و مبانی موسیقی ایرانی را نزد اساتیدی چون دکتر محمدتقی مسعودیه، عبدالله دوامی، سعید هرمزی و یوسف فروتن فراگرفت. او کار سنتورنوازی خود را به شیوهٔ رسمی در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی آغاز کرد و در این زمینه بسیار موفق کار کرد و کارهای بزرگ فراوانی را در زمینهٔ آهنگسازی وسنتورنوازی به ویژه تکنوازی انجام داد. وی در آزمون موسیقی باربد که به ابتکار استاد نورعلی برومند برگزار می‌شد، به همراه پشنگ کامکار مشترکاً جایگاه نخست را به دست آورد.

استاد پرویز مشکاتیان در تاریخ ۳۰ شهریور سال ۱۳۸۸ در منزلش در تهران و در سن ۵۴ سالگی بر اثر ایست قلبی دار فانی را وداع گفت 

نوشته شده توسط طارق در 8:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مهر 1388

همراه

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هرشکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند وتویک غار با هم زندگی می کردند. یک سال زمستان بد شد وبه قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف توی غارشان ماندند وهرچه ته مانده لاشه های پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید وپی شکار بروند. اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند. اما هرچه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند.برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد وآنها از زور گرسنگی نه راه پس داشتند نه راه پیش.
یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت:
- چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده.
- بریم به اون آغل بزرگه که دومنه کوهه یه گوسفندی ور داریم درریم .
- معلوم میشه مخت عیب داره. کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره؟ رفتن همون وزیر چوب و چماق له شدن همون.چنون دخلمونو بیارن که جدمون پیش چشممون بیاد.
- تواصلا ترسویی. شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه.
- یادت رفته بابات چه جوری مرد؟مثل دزد ناشی زدبه کاه دون وتکه گنده هش شد گوشش.
- بازم اسم بابام آوردی؟تو اصلا به مرده چه کار داری؟مگه من اسم بابای تو رو می آرم که از بس خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش کرده بود و برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد واینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هرچی گرگ بود برد؟
- بابای من خر نبود از همه دوناتر بود.اگه آدمیزاد امروز هم به من اعتماد می کرد می رفتم باش زندگی می کردم . بده یه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد داشته باشیم؟ حالا تو می خوای بزنی به ده ، برو تا سرتو ببرن ببرن تو ده کله گرگی بگیرن.
- من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا ور دارم.
- اه، مثه اینکه راس راسکی داری نفله می شی. پس با همین زور و قدرتت می خواستی بزنی به ده؟
- آره، نمی خواستم به نامردی بمیرم. می خواستم تا زنده ام مرد ومردونه زندگی کنم وطعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم.
گرگ ناتوان این را گفت و حالش به هم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جاش تکان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد. دور و ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلویش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت .رفیق زمین گیر،از کار دوستش سخت تعجب کرد وجویده جویده از او پرسید:
- داری چه کار می کنی؟منو چرا گاز می گیری؟
- واقعا که عجب بی چشم و رویی هستی . پس دوستی برای کی خوبه؟ تواگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چه خوبی؟
- چه فدا کاری؟
- تو که داری می میری، پس اقلا بذار من بخورمت که زنده بمونم.
- منو بخوری؟
- آره مگه تو چته؟
- آخه ما سالهای سال با هم دوس جون جونی بودیم.
- برای همینه که میگم باید فدا کاری کنی.
- آخه من وتو هر دو گرگیم.مگه گرگ گرگو می خوره؟
- چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده من شروع می کنم تا بچه هامونم یاد بگیرن.
- آخه گوشت من بو نا میده.
- خدا باباتو بیامرزه. من دارم از نا میرم تو میگی گوشتم بو نا میده؟
- حالا راس راستی می خوای منو بخوری؟
- معلومه، چرا نخورم؟
- پس یه خواهشی ازت دارم.
- چه خواهشی؟
- بذار بمیرم، وختی مردم، هرکاری می خوای بکن.
- واقعا هر چه خوبی در حقت بکنن انگار نکردن.من دارم فداکاری می کنم ومی خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بت نشون بدم.مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت می مونه رو زمین اونوخت لاشخورها می خورنت؟ گذشته از این وختی مردی گوشتت بو می کیره و نا خوشم می کنه.
این را گفت وزنده زنده شکم دوست خود را درید ودل وجگر او را داغ داغ بلعید.
نتیجه اخلاقی: این حکایت به ما تعلیم می دهد که یا گیاهخوار باشیم، یاهیچگاه گوشت مانده نخوریم!!

(صادق چوبک )

نوشته شده توسط طارق در 8:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388

بزرگ ترین کلاه برداران تاریخ

ویکتور لوستیگ Victor Lustig
عکس
سلطان کلاهبرداران تاریخ، مردی که برج ایفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنیا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بیش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در کشور آمریکا، مردی که می‌توانست زیرک‌ترین قربانیانش را نیز گول بزند، در سال 1890 در بوهمیا (کشور کنونی چک) در یک خانواده متوسط به دنیا آمد و در سال 1920 به آمریکا رفت. سالی که بازار سهام به شدت رشد می‌کرد و به نظر می‌رسید که همه روز‌به‌روز پولدار‌تر می‌شوند و لوستیگ آنجا بود که از این موضوع و حماقت ذاتی آمریکایی‌ها سود برد.
در سال 1925 و پس از انجام چندین فقره کلاهبرداری بی‌عیب ونقص و پرسود، ویکتور به فرانسه و شهر پاریس رفت و در آنجا شاهکار خود را اجرا کرد. فروختن برج ایفل!
ایده این کلاهبرداری بعد از خواندن یک مقاله کوچک در روزنامه به ذهن ویکتور رسید. در این مقاله آمده بود که برج ایفل نیاز به تعمیر اساسی دارد و هزینه این کار برای دولت کمرشکن خواهد بود.
دینگ! زنگی در سر ویکتور صدا کرد و بلافاصله دست به کار شد. ابتدا اسناد و مدارکی تهیه کرد که در آنها خود را به عنوان معاون ریاست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هایی با سربرگ‌های جعلی، شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌ای دولتی و محرمانه در هتل کرئون(
creon
) که محلی شناخته شده برای قرار‌های دیپلماتیک و مهم بود، دعوت کرد.
شش تاجر سر وقت در سوئیت مجلل ویکتور حاضر بودند. ویکتور برای آنها توضیح داد که دولت در شرایط بد مالی قرارگرفته است و تأمین هزینه‌های نگه‌داری برج ایفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراین او از طرف دولت مأموریت دارد که در عین تألم و تأسف، برج ایفل را به فروش برساند و بهترین مشتریان به نظر دولت تجار امین و درستکار فرانسوی هستند و از میان این تجار شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئن‌ترین افرادند. ویکتور تأکید کرد به دلیل احتمال مخالفت عمومی، این مسئله تا زمان قطعی شدن معامله مخفی نگه داشته خواهد شد.
فروش برج ایفل در آن سال‌ها زیاد هم دور از ذهن نبود. این برج در سال 1889 و برای نمایشگاه بین‌المللی پاریس طراحی و ساخته شده بود و قرار بر این نبود که به صورت دائمی باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر این‌که با ساختمان‌های دیگر شهر همچون کلیساهای دوره گوتیک و طاق نصرت هماهنگی نداشت، به محل دیگری منتقل شده بود و آن زمان وضعیت مناسبی نداشت. چهار روز بعد خریداران پیشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه کردند. ویکتور به دنبال بالاترین رقم نبود، ‌او از قبل قربانی خود را انتخاب کرده بود؛ مردی که نامش در کنار ویکتور در تاریخ جاودانه شد! آندره پویسون (
Andre poisson
). در بین آن شش نفر، آندره کم‌سابقه‌ترین بود و امیدوار بود که با برنده شدن در این مناقصه، یک‌شبه ره صدساله را طی کند و کلاهبردار باهوش به خوبی متوجه این موضوع شده بود. ویکتور به آندره اطلاع داد که در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت امضا و تحویل برج در هتل آماده امضاست. اما همان‌طور که تاجر عزیز می‌داند، زندگی مخارج بالایی دارد و او یک کارمند ساده بیش نیست و در این معامله پرسود با اعمال نفوذ خود توانسته است ایشان را برنده کند و... آندره به خوبی منظور ویکتور را فهمید! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پویسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ایفل شد! فردای آن روز وقتی آندره و کارگرانش به جرم تخریب برج ایفل توسط پلیس بازداشت شدند، ویکتور لوتینگ کیلومترها از پاریس دور شده بود. در حالی که در یک جیبش پول فروش برج بود و در جیب دیگرش رشوه!


هان ون میگه‌رن (Han Van Meegeren)

عکسنقاش و کپی‌کننده آثار هنری، باهوش‌ترین و زبردست‌ترین جاعل تابلوهای نقاشی، مردی که سر نازی‌های آلمانی کلاه گذاشت، مردی که اگر کلاهبردار نمی‌شد، بی‌شک یکی از مهم‌ترین نقاشان قرن بیستم بود، در سال 1889 در هلند به دنیا آمد. از کودکی عاشق رنگ‌ها بود و در جوانی با تأثیر از نقاشی‌های دوره طلایی هلند، تابلوهای زیادی خلق کرد. اما منتقدان، آثار او را بی‌روح و تقلیدی و تکراری نامیدند و میگه‌رن سرخورده از این برخورد و برای اثبات توانایی‌هایش به منتقدان تصمیم گرفت که آثار بزرگان دوره طلایی همچون فرانس هالس (Frans Hals) و ورمیه را کپی کند. میگه‌رن با پشتکار زیاد فرمول رنگ‌های قدیمی و نحوه ساخت بوم‌های آن زمان را پیدا کرد. او کار را شروع کرد و آن‌قدر ماهرانه این کار را انجام داد که تیزبین‌ترین کارشناسان نیز از تشخیص بدلی بودن آثار ناتوان بودند و میگه‌رن با اطمینان کامل، در نقش یک دلال، تابلوهایش را به‌عنوان آثار کشف‌شده دوره طلایی به مجموعه‌داران و گالری‌ها ‌فروخت. در همین دوران بود که اروپا درگیر جنگ جهانی دوم شد.
یکی از مشتریان پر و پا قرص او، مارشال گورینگ از سران درجه اول حزب نازی آلمان بود که علاقه فراوانی به آثار نقاشان هلندی داشت و تعداد زیادی از کارهای میگه‌رن را به مجموعه خود اضافه کرد. اما زمانه بازی دیگری را در سر داشت. آلمان‌ها در جنگ شکست خوردند و میگه‌رن به جرم فروش میراث فرهنگی هلند به نازی‌ها بازداشت و در دادگاه متهم به خیانت به وطن شد که مجازاتش اعدام بود. میگه‌رن در دادگاه واقعیت را ابراز کرد، اما هیچ‌کس حرف‌هایش را باور نکرد. تابلوهای جعلی در دادگاه توسط کارشناسان مورد بازبینی قرار گرفت و همگی بر اصل بودن آنها صحه گذاشتند. هیچ‌کس باور نمی‌کرد کسی بتواند با چنین دقت و ظرافتی این آثار را جعل کند. میگه‌رن از دادگاه درخواست کرد که وسایل مورد نیازش را در اختیارش بگذارند تا در حضور همه یکی از آثار دوره طلایی جعل کند!
میگه‌رن از اتهام خیانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنری به زندان محکوم شد و چند سال بعد درگذشت. میگه‌رن به‌عنوان یک کلاهبردار در کار خود موفق بود، اما مشتری اصلی او گورینگ از او زیرک‌تر بود. اسکناس‌هایی که گورینگ در ازای تابلوها به میگه‌رن می‌داد همگی تقلبی بودند!



فرانک ویلیام آباگ‌نیل (Frank William Abagnale)‌
عکس
صاحب کلکسیونی از انواع کلاهبرداری‌ها، قاضی، خلبان، جراح و استاد دانشگاه! و کسی که زندگی‌اش دستمایه ساخت فیلم "اگه می‌تونی منو بگیر" شد، در سال 1948 در آمریکا به دنیا آمد. وقتی او 14 ساله بود، پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند و این ضربه روحی بزرگی برای فرانک بود. دو سال بعد از خانه فرار کرد و به نیویورک رفت و در آنجا بود که فهمید برای امرار معاش چاره‌ای به‌جز کلاهبرداری ندارد. پس از مدت کوتاهی او به یکی از حرفه‌ای‌ترین جاعلان چک بدل شد و چنان در کار خود مهارت پیدا کرد که هیچ بانکی قادر به تشخیص جعلی بودن چک‌های او نبود. فرانک برای آن‌که بتواند بدون پرداخت پول بلیت با هواپیما سفر کند، ‌با جعل کارت‌های شناسایی و مدرک خلبانی، ‌خود را به عنوان خلبان خط هوایی پان‌امریکن جا زد و از امتیاز خلبان‌ها برای مسافرت مجانی استفاده کرد.این موضوع لو رفت، اما قبل از آن‌که دست پلیس به او برسد، به شهر جورجیا فرار کرد و با هویت جعلی تازه‌ای، به عنوان یک دکتر در یک آپارتمان ساکن شد. از قضا در همسایگی فرانک یک دکتر واقعی زندگی می‌کرد و به فرانک پیشنهاد داد تا در بیمارستان شهر مشغول به کار شود و فرانک این پیشنهاد را پذیرفت و 11ماه به عنوان متخصص جراحی اطفال در آن بیمارستان به درمان بیماران پرداخت! پس از آن به شهر لوئیزیانا رفت و با جعل مدرک حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلی لوئیزیانا استخدام شد. او پس از چندماه توسط یکی از فارغ‌التحصیلان واقعی هاروارد شناخته شد، اما قبل از آن‌که دستگیر شود، از آنجا به ایالت یوتا گریخت و با جعل مدرک دانشگاه کلمبیا، در دانشگاه بریگام در رشته جامعه‌شناسی شروع به تدریس کرد!
او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگیر شد و زمانی که پلیس فرانسه این موضوع را اعلام کرد، 26 کشور خواستار محاکمه او در کشورشان شدند! فرانک به آمریکا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان محکوم شد، ولی پس از گذراندن پنج سال آزاد شد.
فرانک آباگ‌نیل هم‌اکنون به‌عنوان کارشناس خبره جعل اسناد و چک با پلیس آمریکا همکاری می‌کند و با تأسیس شرکت آباگ‌نیل و شرکا به بانک‌ها نیز مشاوره می‌دهد!



حسین.ک


کلاهبردار وطنی، مردی که کاخ دادگستری را فروخت، حدود 70 سال پیش در شهریار متولد شد. ح.ک مردی بی‌سواد ولی باهوش بود و بی‌تردید اگر تحصیلات مناسبی داشت، به یکی از بزرگان ادب و علم کشور بدل می‌شد. اما او از جوانی به راهی غیر از آن کشیده شد. حسین.ک با کلاهبرداری‌های کوچک روزگار می‌گذراند، اما این کارها برای مردی با هوش او کارهایی کوچک محسوب می‌شدند. تا این‌که یک روز طعمه بزرگ‌ترین کلاهبرداری خود را در جلوی در سفارت انگلیس شکار کرد؛ دو توریست آمریکایی (و طبعاً احمق!) که به دنبال خرید یک هتل در ایران بودند. ح.ک آنها را به دفترش که در خیابان گیشا بود دعوت کرد و در آنجا به آنها پیشنهاد خرید یک ساختمان بزرگ و مجلل را به قیمت بسیار مناسب داد. این ساختمان، کاخ دادگستری بود که در خیابان خیام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستری از آن استفاده می‌شود. قرار بازدید از کاخ برای فردای آن روز گذاشته شد و ح.ک همان روز عصر به آنجا رفت و با تطمیع اتاقدار وزیر وقت دادگستری، دفتر کار وزیر را برای مدت یک‌ساعت اجاره کرد. فردای آن روز قبل از آمدن مشتری‌ها، 200 جفت دمپایی پلاستیکی تهیه کرد و جلوی در اتاق‌های کاخ که یک ساختمان اداری محسوب می‌شد و در آن ساعت خالی بود، گذاشت. به اتاق وزیر رفت و منتظر شکارهایش شد. آمریکایی‌ها سروقت آمدند و ح.ک به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به آنها نشان داد و وقتی مشتری‌ها درخواست دیدن داخل اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپایی‌ها، آنها را منصرف می‌کرد. مشتریان ساختمان را پسندیدند و به پول رایج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ک پرداخت کردند و خوشحال از این معامله پرسود، برای تحویل ساختمان 10 روز دیگر مراجعه کردند. اما همان‌جا بود که فهمیدند چه کلاه بزرگی بر سرشان رفته است. ح.ک همان روز معامله، به مصر فرار کرد و بعد از چند ماه زندگی در آنجا، به ایران بازگشت. اما در ایران بازداشت و به زندان محکوم شد و چند سال بعد از وقوع انقلاب اسلامی فوت کرد.
ح.ک یک کلاهبردار ذاتی بود،‌حتی در زندان! او تلویزیون زندان را به یکی از زندانیان به قیمت 100 تومان فروخت و وقتی آن زندانی بعد از آزادی تلویزیون را زیر بغل زد و می‌خواست آن را با خود ببرد، فهمیده بود که چه کلاهی بر سرش رفته و مضحکه بقیه شده است!

نوشته شده توسط طارق در 18:24 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388

بی حوصلگی

این چند روزه حسابی بی حوصلم هم منتظر نتایج امتحاناتم و هم منتظر رسیدن زمان برنامه راستش دست و دلم به هیچ کاری نمیره همین جوری بیکار موندم این چند وقته هم سر کار خبری نیست فعلاْ که سر کارم هم کاری ندارم تا انجام بدم این اضافه شده تا این مدت بی حوصله تر بشم . فقط تنها کاری که الان انجام میدم تمرین سه تاره که اونم باید تا شب که میرم خونه صبر کنم فعلاْ که تفریح من شده همین
نوشته شده توسط طارق در 13:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

دکتر شريعتي

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

نوشته شده توسط طارق در 14:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

عشـــــــــق بـــــي پــايــان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

نوشته شده توسط طارق در 14:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

heart-leaves.jpg
نوشته شده توسط طارق در 7:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

تولد من

 اصلاْ یادم نبود که روز جمعه تولدمه چقدر زود میگذره با هر تولدی که میرسه احساس میکنم که افتادم توی سراشیبی زندگی بالاخره مگه قراره چند سال زندگی کنیم ..........   نمی دونم چرا توی تولدم یاد مرگ میفتم شاید چون خیلی بهم شبیه هستن .....با این همه سعی میکنم از زندگیم لذت ببرم و بقیه عمرم رو بهتر استفاده کنم

نوشته شده توسط طارق در 10:26 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

نوشته شده توسط طارق در 13:42 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

نوشته شده توسط طارق در 13:16 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

دماوند

بالاخره انگار دوباره قرار شد بریم دماوند البته یکم دیره ولی بازم خوبه فکر کردم امسال از کفم رفته البته بیشترش به خاطر پیگیری بچه ها بود نه من  ولی بازم خوبه قراره اگه همه چی جور بشه ۹ و ۱۰ مهر بریم دماوند البته با بچه های گروه شقایق کرح میریم قراره از مسیر شمالی بریم  و از جنوبی برگردیم راستش تا حالا اینجوری دماوند نرفتم فکر کنم یکمی اون قسمت کوله کشیش تا قله بد باشه . امیدورام که هه چی خوب پیش بره ............

نوشته شده توسط طارق در 7:51 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

شعر

" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

نوشته شده توسط طارق در 7:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

سوال را همیشه درست مطرح کن!!!!

 
 
در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»
نوشته شده توسط طارق در 7:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388

شهباز

یان هفته تصمیم گرفتم برم شهباز برای همین با چند نفر از بچه ها هماهنگ کردم و ظهر روز چهارشنبه رفتم اراک که روز پنجشنبه صعود داشته باشیم اما ........................ بلد راهمون نیومد !!!!! به این میگن شانس ادم از تهران بره اراک و دست آخر هم نتونی صعود کنی. بخاط نیومدن راهنمامون برنامه بهم خورد و من دست از پا درازتر مجبور شدم برگردم !!!!! حتما قسمت نبوده که این طور شد انشالا برنامه بعدی .........

نوشته شده توسط طارق در 7:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام تیر 1388

ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای
 
 
 روبرو می شویم و تا زمانی که درسی را
 
 
 یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن
هستیم

نوشته شده توسط طارق در 15:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388

دماوند

این هفته قرار بود برم دماوند اما راستش حسش نبود نمی دونم اصلاْ حوصله نداشتم ولی حالا کلی پشیمونم حالا من کی رو پیدا کنم باهاش برم دماوند
نوشته شده توسط طارق در 7:22 |  لینک ثابت   •